Friday, January 17, 2014

شبی در زمستان ۱۳۴۱




فصل یک؛ شبی در زمستان ۱۳۴۱ 
بابا، همچون بادی ملایم، در میان ترافیک پراکنده‌ی سَر شب زیگزاگ می‌رفت. با چنان وقاری دوچرخه‌اش را می‌راند، گویی اشراف‌زاده‌ای است نشسته بر تَرک اسب. در حالی که روی رکاب پا می‌زد بالاتنه‌اش صاف و بی‌حرکت بود. اگر پاهایش را نمی‌دیدی، مشکل می‌شد بگویی که دوچرخه می‌رانَد. بدنش روی دوچرخه بود، ولی روح و فکرش در عالمی دیگر. انگار حتی سوز سرد زمستان، که مثل کمربندی چرمی بر صورت منجمدشده‌ی من شلاق می‌زد، توانایی آنرا نداشت که ذهن او را به هم بریزد و او را از هرکجا که افکارش با خود برده بودند بازگرداند. هرازگاهی سرم را برمی‌گرداندم و به او نگاه می‌کردم، به امید اینکه شاید نگاهش با نگاه من، برای یک لحظه هم که شده، قاطی شود، ولی بی‌فایده بود. مردمک‌های کوچک و قهوه‌ای چشمان بابا روح او را به افق‌های دوردست، فراتر از شهر و بناهای مقابل‌مان دوخته بود. آیا داشت به من فکر می‌کرد؟ آیا اگر وضعش خوب بود مرا نگه می‌داشت؟
جلوِ بابا روی میله‌ی دوچرخه‌اش نشسته بودم و با دست‌های بی‌دستکش، که از شدت سرما کبود و تَرَک‌خورده بود، دسته‌ی یخزده‌ی دوچرخه را محکم چسبیده بودم. زمستان‌های اینجا همیشه طاقت‌فرسا بود. گوش‌هایم بادِ منجمد را در خود به دام می‌انداخت و باعث می‌شد درد و سرما تا عمق سرم نفوذ کند. من ترسوتر از آن بودم که دستم را از دسته‌ی دوچرخه بردارم و روی گوش‌هایم را بپوشانم. کاش کلاهی داشتم؛ از همان‌های که لبه‌هایش تا پایین می‌آید و روی گوش‌ها را می‌پوشاند. لب‌های خشک و تَرَک‌خورده‌ام را محکم به هم فشار می‌دادم و با چشمانی درهم‌کشیده، نفسم را تا جایی که می‌توانستم حبس می‌کردم تا سرما را به خود راه ندهم. ناپدری‌ام مرا به "خانه‌ای" بازمی‌گرداند که تازه از آن گریخته بودم. (خانه‌ی کسی که قرار بود از من نگهداری کند). دلم به همین زودی برای مادرم و مهدی -برادر نوزادم-، تنگ شده بود.
من بابا را خیلی دوست داشتم. او شوهر مادرم بود و نزدیک‌ترین کسی که تا امروز از پدر شناخته‌ام. مادرم او را منصورآقا صدا می‌کرد، ولی من ترجیح می‌دادم او را بابا صدا کنم. او نخستین کسی بود که وقتی کوچک بودم مرا با همه‌ی چیزهای خوب زندگی آشنا کرد: سینما، پپسی‌کولا و بستنی. بابا بیست‌وچند-سال بیشتر نداشت. مردی نسبتاً قدبلند و خوش‌تیپ بود؛ با شانه‌های پهن و مرامی شبیه جان وِین، هنرپیشه آمریکایی محبوب سینما. بعد از ورود بابا به زندگی ما، مردان بی‌شرم دیگر جرات نمی‌کردند از بازار تا خانه دنبال مادرم راه بیفتند. یا در ساعت‌های دیروقت شب با سازوآواز عاشقانه از کوچه‌ی خانه‌مان او را آزار بدهند. بابا بی‌باک و قوی بود و می‌توانست بدون اینکه یک تار از موهای قشنگش به هم بریزد، با بیشتر از یک نفر در آنِ واحد درگیر شود. چند باری او را در حال بزن‌بزن دیده بودم. همیشه آرام حرف می‌زد، اما اگر شرایطش پیش می‌آمد مشت‌هایش مرگبار بود. بابا خیاط بود، با ظاهری شیک، شبیه به ستاره‌های فیلم‌های سیاه‌وسفید آمریکایی دهه‌ی ١٩٥٠ که جمعه‌ها مرا به دیدن‌شان می‌برد.
پیش از بابا، تنها مردانی که می‌شناختم دایی‌ها و پدربزرگ مادری‌ام بودند؛ مردمانی روستایی و ساده که طور خاصی حرف می‌زدند و طور خاصی لباس می‌پوشیدند. کت‌وشلوارشان را خیاط دهکده‌شان با پارچه‌های ارزان می‌دوخت. کیفیت پارچه‌ها آن‌قدر بد بود که بعد از چند هفته پوشیدنْ شُل و آویزان، و جای آرنج‌ها و زانوهای‌شان خمیده می‌شدند. بعد از دو- بار شستنْ حسابی آب می‌رفتند و کوتاه می‌شدند. قدّ آستین کُت‌های آن‌ها انگار هرگز به مچ دست‌شان نمی‌رسید و پاچه‌ی شلوارهای‌شان هم همیشه بالاتر از مچ پای‌شان بود. اقوام مادرم به اتوکردن لباس اعتقادی نداشتند؛ می‌گفتند: «اتو عمر پارچه را کم می‌کند.» ولی بابا همیشه کت‌وشلوار نو و اتوکرده به تن داشت. او به‌جز بهترین پارچه‌های اروپایی برای دوختن کت‌وشلوارش از پارچه‌ی دیگری استفاده نمی‌کرد. خیلی اهل مُد بود. مادرم همیشه می‌گفت: «با خطّ اتوی شلوار منصورآقا می‌شه هندوانه قاچ کرد.» به‌جز پدر تنی‌ام، بابا تنها مردی بود که شخصاً می‌شناختم که کراوات می‌زد و پیراهن سفید یقه‌آهاری می‌پوشید. بابا سبیل نازکِ به‌دقت مرتب‌شده‌ای داشت که قسمت دائمی از لب بالایش بود. صورتش همیشه تراشیده بود و بوی اُدکلن خوب و گران‌قیمت اروپایی می‌داد. به مد آن‌روزها به موهایش همیشه پارافین می‌زد و رو به عقب و کناره‌ها شانه می‌کرد.
بارها از زبان زنهای مستاجر که کنار حوض ظرف و لباس می‌شستند شنیدم که با ناباوری پچ‌پچ می‌کردند: چطور منصور آقا، مرد خوش‌تیپ و جوان، با این همه دختر باکره، از رضائیه، اون سر دنیا راه افتاده آمده مشهد و با یک زن بیوه‌ی بچه‌دار ازدواج کرده؟‌ مادرم از تَه دل باور داشت که پیداشدن بابا در زندگی‌اش نتیجه‌ی مستقیم دعاهای اوست که امام رضا مستجاب کرده بود. برای من فرقی نمی‌کرد و مهم نبود که چگونه و چرا بابا مادرم را انتخاب کرده بود. من فقط از بودنش در زندگی‌مان خوشحال و شکرگزار بودم. او از نخستین روزی که پا به زندگی ما گذاشت جریان نامطمئن و یکنواخت زندگی‌مان را تغییر داد؛ رنگ‌ها را به زندگی ما آورد، وقتی که خاکستری تنها رنگی بود که من و مادرم به آن خو گرفته بودیم. بابا همه‌ی ویژگی‌هایی را داشت که پسربچه‌ی شش‌ساله‌ای مثل من در وجود پدرش آرزو می‌کرد؛ او قوی، شوخ‌طبع، دست‌ودل‌باز و بامحبت بود.
در هر دو سوی خیابان نادری، زیر آسمان لاجوردی تیره‌ی سر شب، چراغ‌های برق آویزان از سیم‌ها و چراغ‌های توریِ نفتیِ وِزوِزکنان پیاده‌روها را روشن کرده بودند. زیر چراغ‌ها، دکاندارها میوه‌های تازه‌ی فصل و انواع و اقسام شیرینی‌جات را با سلیقه و استادی تمام به نمایش گذاشته بودند. کُپّه‌هایی از لیموشیرین، پرتقال، خرمالو، انار، و خرماهای درشت و نرم پیاده‌روها را رنگ‌آمیزی کرده بودند و دهان عابران گرسنه‌ای را که با‌شتاب به خانه‌های‌شان می‌رفتند آب می‌انداختند. هوای سرد و سنگینی که ریه‌هایم را پُر می‌کرد از بوی گلاب، زعفران، شکر و هِل پر شده بود. دیدن کُپّه‌های باقلوا و زولبیاهای تازه که زیر نور چراغ‌ها در مقابل مغازه‌ها می‌درخشیدند مرا شکنجه می‌دادند. می‌توانستم قسم بخورم آن‌ها به من چشمک می‌زدند و مرا به خوردن خود دعوت می‌کردند. یادم می‌آمد وقتی بابا تازه با مادرم ازدواج کرده بود، هر پنج‌شنبه شب وقتی که وارد خانه می‌شد همیشه یک جعبه شیرینی، پاکتی میوه، خربزه یا هندوانه‌ای زیر بغلش بود
آن روز بعدازظهر خیلی گرسنه بودم. مادرم ولی آن‌قدر نگران آمدن بابا و واکنش او- به دیدن من در خانه بود که یادش رفت چیزی به من تعارف کند. هرچه زمان برگشتن بابا از سر کار نزدیک‌تر می‌شد، مادرم مضطرب‌تر به نظر می‌رسید. دور اتاق راه می‌رفت، چیزهایی با خودش زمزمه می‌کرد و دعا می‌خواند. آخرین باری که از خانه‌ی کسی فرار کرده و به خانه‌ی مادرم آمده بودم، بابا خیلی دلخور شده بود. صورت‌های دَرهَم‌کشیده‌ی مادرم و بابا و سکوت گوش‌خراشی که صبح روز بعد دور سفره‌ی صبحانه حاکم بود به من می‌گفت که وقتی خواب بودم بار دیگر سر من حرف‌شان شده است. بابا اصرار داشت که مادرم جلوی پدر تنی‌‌ام محکم بایستد و با فرستادن من به خانه‌ی محل نگهداری‌ام به او درسی بدهد. مادرم ولی علاقه‌ای به درس‌دادن به کسی نداشت. او فقط می‌خواست پسرش در کنارش باشد و مادری کند. درس‌دادن به شوهر سابقش، به اندازه‌ای که برای بابا مهم بود برایش مهم نبود.
قلبم ریخت وقتی صدای آشنای قدم‌های بابا را شنیدم که از راهروِ باریک دیواربه‌دیوار اتاق می‌آمد. داخل اتاق که شد و چشمش به من افتاد، صورتش سرخ و برافروخته شد و نگاهی مأیوسانه و ملامت‌آمیز به - مادرم کرد. مادرم با چهره‌ای آکنده از نگرانیْ سلامی ‌آهسته به بابا کرد.
بابا بعد از مکثی کوتاه و کمی فکر کردن – بدون اینکه کفش‌هایش را درآورد و بنشیند - کاری که اغلب وقتی از سر کار برمی‌گشت می‌کرد – دستهایش را در هوا تکان داد و با لهجه‌ی شیرین ترکی-تهرانی‌اش گفت: «من نمی‌دونم دیگه چی بگم سوری جون. من فقط یه خیاطم. مثل خر شب و روز کار می‌کنم تا فقط بتونم اجاره‌ی این قوطی - ‌کبریتو، که داریم توش زندگی می‌کنیم، بِدم و شکم زن و بچه‌مو سیر کنم.» به استکان چایی داغی که مادرم برایش در توی سینی ورشو روی فرش گذاشت دست نزد.
«مثل اینکه نمی‌فهمی، سوری. پدر علیرضا مسئول بزرگ‌کردن علیرضاس. اون امکاناتشو داره؛، من ندارم. هربار که این بچه فرار می‌کنه و میاد اینجا و تو هیچی نمیگی، غیرمستقیم به شوهر پوفیوز سابقت میگی عیبی نداره که یه عوضیِ بی‌مسئولیت باشه.»
مادرم، که مثل بچه‌یتیم غمگین ایستاده بود و سربه‌زیر به نقش‌های فرش قرمز کهنه‌ و سائیده‌شده‌ی کف اتاق نگاه می‌کرد، به‌آرامی گفت: « اون فقط یه بچه‌س. خدا ازم راضی نمی‌شه اگه به بچه‌ی - خودم بگم نمی‌تونه بیاد اینجا. چه کار می‌تونم بکنم، منصورآقا؟»
«هزار بار گفتم و بازم می‌گم، ببرش خونه‌ی باباش و بذارش پشت در. اون‌وقت اون جاکش چاره‌ی دیگه‌ای نداره جز اینکه از پسرش نگهداری کنه. خدا شاهده سوری، من علیرضا رو مثل پسر خودم دوست دارم ولی کونم می‌سوزه وقتی می‌دونم اون مرتیکه اول هر برج راحت یک حقوق حسابی از ارتش می‌گیره ولی شکم بچه‌شو من باید پُر سیر کنم؛ من، یه آدم کلاً غریبه که شیش روز هفته رو پشت چرخ خیاطی می‌شینه و هر ریالشو از سوزن‌زدن پشت سوزن‌زدن درمیاره. فکر می‌کنی خدا از این راضیه؟»
آن شب من موضوع بحث تازه‌ای نبودم. آن‌ها قبلاً هم بارها این بحث را کرده بودند. در حقیقت مادرم مدت‌ها بود که علاوه بر بابا، از طرف دیگران هم هدف نصیحت‌ها و اظهارنظرهای مشابه قرار داشت. بعضی وقتها خود من هم شاهد این نصیحت ها بودم: «علیرضا رو ببر بذار پیش پدرش. نمی‌شه که -اون مرتیکه تو بغل زن جدیدش عشق بکنه و تو ازدواج و جوونیتو فدای بچه‌ی اون کنی.مگه بیچاره منصورآقا چه گناهی کرده؟»
مادرم پشتش را به دیوار نم‌زده‌ی اتاق کوچک و کم‌نورشان تکیه داده و دستهایش را با حالت تسلیم مقابل بدنش روی هم گذاشته بود، بدون اینکه کلمه‌ی دیگری بر زبان بیاورد. سرش را پایین انداخته، لب‌هایش را جمع کرده و ابروهایش را در هم کشیده بود؛ جلوه‌ی خاموشی از اعتراض و نشانه‌ای از تسلیم اجباری او. حالتی که دیگر خوب با آن آشنا شده بودم. بابا مرد بود و اینجا هم خانه‌ی او بود. مادرم قضیه را این‌طوری می‌دید. پدر و مادرش او را اینجوری تربیت کرده بودند. او زن بود؛ و در روستایی که بزرگ شده بود، زنان صدایی نداشتند. همیشه به من می‌گفت، خوش‌اقبال بوده که مرد مجرد جوان و خوش‌تیپی پیدا شده که با او ازدواج کند و او و پسرش را به خانه‌اش ببرد. مردی که می‌توانست به جای او دختر باکره‌ای را،‌ با جهیزیه‌ای به اندازه‌ی دو اتاق بزرگ بگیرد. مادرم نمی‌توانست ناشکر باشد.
در تمام مدت بحث، من گوشه‌ی اتاق روی زمین، کنار گهواره‌ی برادر ناتَنی‌ام، مهدی، زانوهایم را در بغل گرفته و کز کرده بودم. با حسادتی پاک به لُپ‌های تُپُل و سرخ مهدی، که با آرامش خوابیده بود نگاه می‌کردم و بار دیگر به بحثی که بر سر سرنوشت من می‌شد گوش می‌دادم. ‌عمداً سعی می‌کردم خودم را کوچک و ناچیز جلوه دهم که بابا - فکر کند من غذای چندانی نمی‌خورم و نگه داشتنم خرج زیادی برای او نخواهد داشت. شاید دل بابا به رحم بیاید و نظرش درباره‌ی بازگرداندن من به آن خانه عوض شود. اما ته دل می‌دانستم که کار از کار گذشته. من دیگر در این خانه جایی نداشتم. در حقیقت می‌دانستم تا وقتی پدر اصلی‌ام زنده است هیچ‌جا جایی ندارم. برای بچه‌ای در شرایط من، داشتن پدری زنده، سرحال و ظاهراً پول‌دار، یک چیز منفی بود.
موفقیت حرفه‌ای و وضع خوب مالیِ پدرم بعد از جدایی از مادرم فقط بخشی از مسائلی بود که موجب دشمنیِ تلخ همه‌ی اقوام مادری‌ام با او شده بود. طلاق‌دادن مادرم عامل اصلی خشم آن‌ها و از جهتی منشأ بدبختی من بود. در روستای پدر و مادرم همه یکدیگر را می‌شناختند. انگار نیمی از جمعیت روستا خویشاوندان دور و نزدیک مادرم و نیمه‌ی دیگر اقوام دور و نزدیک پدرم بودند. و آن‌هایی که با هیچ‌یک از این دو طرف پیوند خانوادگی نداشتند بستگان زن جدید پدرم بودند که او هم اهل همان روستا بود.
اسدبنفشه، یا اسد پسر بنفشه، دختر غلامعلی قصاب را طلاق داده بود. در جامعه‌ای که به دختران‌شان می‌گفتند «با لباس سفید عروسی به خونه‌ی شوهر برو و فقط با کفن سفید بیرون بیا،» طلاق برای زن لکه‌ی سیاه ننگ و گاهی به معنای مرگ بود و موجب سرشکستگی و خجالت خانواده‌اش می‌شد. زن جوان بیوه را به چشم کالایی معیوب و پس‌فرستاده‌شده نگاه می‌کردند. به همین دلیل کسی از اقوام مادری‌ام راضی به بخشیدن پدرم نبود. جدایی پدر و مادرم احساسات همه را به‌شدت برانگیخته بود، به‌ویژه در سمت خانواده‌ی مادرم که حالا به‌شدت از پدرم نفرت داشتند. تنفری که دودش فقط به چشم من می‌رفت. به قول اقوام مادرم، من بی‌شک پسر پدرم بودم؛ شبیه پدرم بودم، شبیه پدرم می‌خندیدم و آن‌ها را به یاد پدرم می‌انداختم. برای پدرم و اقوام او، من پسر سوری بودم؛ نامی که پدرم و به‌ویژه مادرش بنفشه، با نامهربانی به زبان می‌آوردند. انگار من برای هر دو خانواده، نمکی بر زخم‌های حاصل از این جدایی بیش نبودم.
آن شب می‌خواستم به بابا قول بدهم که از آن به بعد خیلی کمتر غذا بخورم، پسر خوبی باشم و به حرف مادرم گوش ‌کنم. می‌خواستم قول بدهم که دیگر رختخوابم را خیس نکنم. اما دیگر خیلی دیر شده بود. حالا یک سالی- می‌شد که او تصمیمش را گرفته بود. بار دیگر موقع رفتن من رسیده بود. مثل توله‌سگی که مدام از پناهگاه حیوانها فرار می‌کند و پیش تنها صاحبی که می‌شناسد برمی‌گردد. من هم مدام به تنها خانه‌ای که می‌شناختم برمی‌گشتم.
بابا با جدّیت به سوی در رفت و با سرش به من اشاره کرد که وقت رفتن است. در راهروِ تاریک و باریک، کفش‌های لاستیکی کوچک سیاهم را که خاله سَروَر به قیمت دو ریال و یک مشت توت خشک از کولی‌ها برایم گرفته بود را پوشیدم. هنوز نرفته، مضطرب و دلتنگ شده بودم. نمی‌توانستم دوباره درد جداشدن از مادرم را تحمل کنم. می‌خواستم گریه کنم و به مادرم التماس کنم که کاری کند تا بمانم، ولی این کار را نکردم. این کار بیشتر نمک بر زخم‌های قلب او می‌پاشید. تحمل درد دوری از او برایم آسان‌تر از دیدن رنج‌کشیدن او بود. همین‌طور که از در بیرون می‌رفتم تا در کوچه‌ی تاریک به بابا برسم، با نگاهی پژمرده از مادرم خداحافظی کردم. نه او حرفی برای گفتن داشت و نه من. مثل گوسفندان پدربزرگم وقتی او یکی از بره‌های‌شان را به سلاخ‌خانه می‌برد، مادرم بی‌حرکت در چارچوب در ایستاد بود و به من و بابا که سوار بر دوچرخه پشت پیچ کوچه ناپدید می‌شدیم نگاه می‌کرد. در چشمان او همان بی‌پناهی و ناتوانی را می‌دیدم که در چشمان گوسفندان پدربزرگم بود.
بابا با راهنمایی من داخل یک خیابان فرعی باریک و بعد داخل کوچه‌ای قدیمی پیچید. تازه‌ترین خانواده‌ای که پدر تنی‌ام مرا به آن‌ها سپرده بود آنجا زندگی می‌کردند. برف همه‌جا را پوشانده بود. بابا از ترس دست‌اندازها و جوی باریکی که از وسط کوچه‌ی تاریک می‌گذشت از دوچرخه پایین آمد و بقیه‌ی راه را که فقط چند صد متر بود، پیاده رفتیم.
«مطمئنی می‌دونی کجا زندگی می‌کنن؟» با سر جواب دادم بله و با بی‌میلی او را به در آن خانه بردم. بابا دوچرخه به ‌دست، کوبه‌ی در را گرفت و چند ضربه زد. چند دقیقه بعد صدای قدم‌هایی را که نزدیک می‌شد از آن سوی در چوبی سنگین شنیدیم. لولاهای قدیمی و یخزده زیر فشار وزنِ در ناله کردند و یک لنگه‌ی در باز شد. مردی، که با چهره‌ی او خوب آشنا بودم، پیژامه‌به‌پا و با یک پتوی ارتشیِ سه‌گوش‌تاشده روی شانه‌اش، در چارچوب در ظاهر شد.
نگاهی متعجب به بابا کرد و گفت: «سلام؟» پیش از اینکه بابا خودش را معرفی کند، مرد متوجه من شد که، دور از بابا و کنار درِ حیاط، به دیوار آجری خانه‌اش چسبیده بودم و سعی می‌کردم خودم را در تاریکی مخفی کنم. مثل جوجه گنجشک بی‌پَروبال و وحشت‌زده‌ای که از لانه‌اش بیرون افتاده،به مرد خیره شده بودم و حرکت نمی‌کردم.
او با لحنی از سرِ ناراحتی و در عین حال آسوده‌خاطری گفت: «تویی! کجا بودی پسر؟ پسرام همه‌جا دنبالت گشتن!» بعد رو به بابا کرد و پرسید: «شما کی هستی، آقا؟»
بابا، همین‌طور که دستش را به سوی او دراز می‌کرد، گفت: «سلام. من شوهر مادرعلیرضا هستم. شنیدم که پدرش اون رو به دست شما سپرده، برای همین برگردوندمش.»
مرد همان‌طور که با بابا دست می‌داد، سرش را با دلخوری تکان داد: «بعله آقا. امروز صبح از سر کار در رفت. ما نگران بودیم که اگه برنگرده به باباش چی بگیم. درست نیست آقا. مدونین که پدرش ارتشیه. اگه ما بچه‌شه شو گم کنِم کنیم، خدا مدنه میدونه با ما چکار مُکنه بکنه.»
بابا نگاهی ملامت‌گر به من انداخت و به مرد اطمینان داد: «متأسفم، دیگه تکرار نمی‌شه. اون فقط یه بچه‌س و بیشتر از این نمی‌فهمه. لطفاً ببخشیدش. قول داده که پیش شما بمونه و پسر خوبی باشه.»
مرد برای خداحافظی با بابا دست ‌داد: «انشالله. ممنون آقا و خدارو شکر که پیدا شد. بیا بچه، بیا برِیم تو، این بیرون یخ میزنی.» من و بابا نگاه کوتاهی به هم انداختیم و او دوچرخه‌اش را برگرداند، رفت و در سایه‌های شب ناپدید شد. مرد بلافاصله در را پشت‌سرمان بست و چفتش را انداخت و به‌سرعت از حیاط آجر‌فرش گذشت.
من هم با بی میلی، آهسته دنبالش رفتم و به مادرم، بابا، و مهدی که به همین زودی دلم حسابی برای‌شان تنگ شده بود فکر می‌کردم.


برای خرید کتاب علیرضا از آمازون عکس زیر را کبلک کنید





No comments:

Post a Comment