Friday, December 20, 2013





کلامی از مترجم
شاید برای خیلی‌ها گشت‌وگذار در فیس‌بوک جز تلف‌کردن وقت معنای دیگری نداشته باشد. اما این سایت تقریباً تنها راه ارتباطی من است با دوستان فراوانم که هریک در گوشه‌ای از این دنیا پراکنده‌اند و ملاقات حضوری با آن‌ها تقریباً ناممکن است. اما جدا از این‌ها همین فیس‌بوک بود که مرا با آریان گلمکانی، تجسم ضرب‌المثل خواستن توانستن است، آشنا کرد. در یک شب بهاری، دقیقاً 23 فروردین 1392، کتاب Solacers را در میان آگهی‌های رنگارنگ فیس‌بوک دیدم. طرح روی جلدش خیلی ایرانی بود و نظرم را جلب کرد. نام نویسنده هم ایرانی بود که ترغیبم کرد بیشتر درباره‌اش بدانم. وارد وبلاگ انگلیسی‌زبانِ کتاب شدم. اول نظر خوانندگان کتاب را خواندم و بعد فصل اول را که روی وبلاگ در دسترس بود. یک‌نفس و بی‌وقفه خواندمش. بغض راه گلویم را بست. مشتاق بودم سرگذشت این پسربچه را تا آخر بدانم و مشتاق‌تر به اینکه، اگر شد، آن را برای دیگر فارسی‌زبانان ترجمه کنم. همان شب نام آریان گلمکانی را باز هم در همان فیس‌بوک جست‌وجو کردم. او را یافتم و پیغامی برایش فرستادم. برایش گفتم که مترجم هستم و اگر به انتشار کتابش به فارسی فکر می‌کند مایلم مترجم کتابش باشم. درواقع آرزو داشتم مترجم این کتاب باشم.
من بیش از ده سال است که مترجم متن‌های علمی – اغلب در زمینه‌ی فیزیک، نجوم، و گاهی هم محیط‌زیست – هستم. تجربه‌ی ترجمه‌ی داستان، جز یک مورد داستان علمی‌تخیلی که به‌سبب تعطیلی شرکت انتشاراتی نیمه‌کاره رها شد، نداشتم. ولی این داستان چنان ارتباط عاطفیِ قدرتمندی با من برقرار کرد که مطمئن بودم از پس این کار برمی‌آیم. پس از ردوبدل‌شدن چند پیغام قرار شد بخش کوتاهی از همان فصل اول را ترجمه کنم و برای آریان بفرستم. در کمال خوشحالی من، آریان نمونه‌کار مرا دوست داشت و در مدتی کوتاه قرارومدار کار گذاشته شد و من ایستادم در یک‌قدمی رسیدن به آرزویم.
داستان را دوست داشتم و هرچه جلوتر می‌رفتم خودم را بخشی از آن حس می‌کردم. ترجمه‌ی Solacers، که به خواست آریان قرار شد نامش در فارسی علیرضا باشد، آسان نبود. متنْ روان و زیبا بود، داستانْ گیرا و جذاب بود، مهم‌تر از همه نویسنده‌ی کتاب – که ایرانی و فارسی‌زبان است – بهترین راهنما و مشاورم بود، ولی بار احساسیِ قوی داستان گاهی مرا از پا می‌انداخت. شاید چون همیشه متن‌های علمی ترجمه کرده بودم، هرگز فکر نمی‌کردم ترجمه‌ی متنی بتواند مرا به هم بریزد. اما علیرضا این کار را کرد. بعضی از فصل‌های علیرضا آن‌قدر تکان‌دهنده‌اند که ترجمه‌شان و سروکله‌زدن مدام با واژه‌ها و جمله‌ها و شخصیت‌های‌شان کلّ انرژی وجودم را می‌گرفت و دیگر رمقی برایم باقی نمی‌گذاشت. شاید هم علتش قلم زیبای آریان گلمکانی بود و البته تلاش من برای اینکه حس او را به بهترین شکل ترجمه و منتقل کنم. امیدوارم در این کار موفق عمل کرده باشم.

این داستان بیانگر احساسات شخصی نویسنده درباره‌ی سال‌های زندگی و رشدش در چند شهر ایران است. لطفاً هنگام خواندن این کتاب به یاد داشته باشید که این احساساتْ حکمی کلی درباره‌ی پدیده‌ها، آدم‌ها، و شهرها نیستند و فقط حس شخصی یک آدم‌ را نشان می‌دهند. از آنجاکه آریان از چهل سال پیش، که ایران را ترک کرده، هرگز سفری به سرزمین مادری نداشته تجربه‌ای از ایران امروز ندارد؛ بنابراین، هیچ گزاره‌ای در این کتاب در حکم مقایسه‌ی آن‌روز با امروز نیست. اگر وجود پدیده‌هایی در آن روزها برای او خوشایند یا دل‌آزار بوده‌اند، به‌هیچ‌وجه به معنای بدتر یا بهتربودن امروز نیست. آریان بی‌هیچ قضاوتی فقط خاطراتش را
برای ما تعریف می‌کند.







No comments:

Post a Comment